خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
حمید داودآبادی
آرشیو وبلاگ
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
دی ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
آذر ۸۸
بهمن ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
مهر ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
دی ۸۳
امرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
تیر ۸٢
اردیبهشت ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
لینک دوستان
تخریبچی
تخریبچی دوران
سایت جامع دفاع مقدس
سایت رسمی ۴ دیپلمات اسیر
سبکبالان
شلمچه
شهادت طلبان
شهدا
شهید راشل کوری
شهید سیدعبدالصمد امام پناه
شهید مثل یک نمره بیست
شهید مجید پازوکی
شهید مصطفی مازح
صبح
صد خاطره
غروب شلمچه
فناوری موشکی
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

حالا ۲۹ سال میگذرد.۲۹ سال از زمانی که دیگر از احمد متوسلیان خبری نیست.نه میدانیم زنده است و نه میدانیم به شهادت رسیده.در تمام این سالها از حاج احمد به عنوان سردار جاویدالاثر یاد کردیم.
حالا ۲۹ سال میگذرد.۲۹ سال از زمانی که دیگر از احمد متوسلیان خبری نیست.نه میدانیم زنده است و نه میدانیم به شهادت رسیده.در تمام این سالها از حاج احمد به عنوان سردار جاویدالاثر یاد کردیم و همیشه امیدی در دل کسانی که حاج احمد را چه دیده بودند ومیشناختند و چه ندیده بودند اما وصفش را شنیده بودند و دوستش داشتند و دارند،وجود داشت که بالاخره حاجی روزی باز میگردد.روزی که نه ابراهیم همت است و نه حسین خرازی و نه محمد بروجردی و نه خیلی های دیگر اما دلمان خوش است که حاج احمد برگشته و حاجی را داریم.
۲۹ سال میگذرد از دستگیر شدن حاج احمد و همراهانش به دست فالانژهای اسرائیلی دوست ،که حاجی و دوستانش را بردند و در تمام این ۲۹ سال یا گفته اند آنها را همان روزها شهید کردند و یا گفتند آنها را به اسرائیلی ها تحویل دادند و آنها حاجی و دوستانش را به شهادت رساندند.
حالا ۱۰۵۸۵ روز از آن روزها میگذرد.محمد ابراهیم همت شهید شد.محمود شهبازی شهید شد.محسن وزوائی پرکشید و رفت.محمد بروجردی،مسیح کردستان پرپر شد و خیلی ها پرکشیدند و رفتند و از آنها فقط اسطوره و خاطره ای برای ما باقی مانده.از حاج احمدی که بر گردن خیلی از این شهدا حق داشت هم اما هنوز خبر درست و درمانی نیست.در طول این سالها هم خیلی ها احمد متوسلیان را نشناخته اند و به خیلی ها معرفی نشد.حاج همت اقلا اتوبانی در تهران به نامش مزین شد.محسن وزوائی تصویرش بر دانشگاه شریف نقش بست.در مورد خیلی از شهدای دیگر کاری شد اما در مورد احمد متوسلیان نه.نه در دانشگاه علم و صنعت که دانشجوی آن بود نام زیادی از حاج احمد است نه فیلم درخوری در موردش ساخته شد و نه کتابهای زیادی در موردش نوشته شد.فقط از حاج احمد و رفقایش تیر ماه ۶۱ مانده و خاطراتی که با حسرت نقل میکنند.
در طول ۸ سال دفاع مقدس این مردم، خیلی ها از جان مایه گذاشتند و کارهایی کردند که شاید هیچ گاه قدر زحمات و رنجهای آنها به درستی شناخته و ادا نشد.حاج احمد هم در کردستان و هم در جنوب کارهایی کرد که خیلی ها نه میدانند و نه فکرش را هم میکنند.حاج احمد با اینکه فرمانده بود و دلیر اما گمنام ماند.گمنام ِ گمنام… .
ای کاش همین روزها در بین این همه اخبار مسخره ای که میشنویم و به این زندگی مادی خو کرده ایم خبری هم از حاج احمد و رفقایش برسد که زنده اند و به ایران باز میگردند.نمیدانم.اما قطعا لطف و عنایت خدا بسیار بیشتر از آن چیزی است که فکرش را میکنیم و این نوع عنایتها از سوی خداوند محال نیست.
مهدی دزفولی
سایت ندای انقلاب
سه دهه بی خبری از سرنوشت خبرنگار و دیپلماتهای ربوده شده ا یرانی در لبنان
سه دهه ازربوده شدن کاظم اخوان خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی، حاج احمد متوسلیان، تقی رستگار مقدم و سیدمحسن موسوی کاردار سفارت ایران در بیروت توسط نیروهای وابسته به رژیم اشغالگرقدس در لبنان سپری شده است. متاسفانه علیرغم گذشت سه دهه سرنوشت آنان همچنان در هاله ای از ابهام قرار دارد که یک روند خیلی طولانی را طی کرده و نمونه ای تاریخی نداشته است که حتی می توان این موضوع را به عنوان طولانی ترین گروگانگیری تاریخ در رکوردهای گینس ثبت نمود!
دورنمای سیاست دولتهای گذشته که در سه دهه بر مصدر امور بودهاند، نشان میدهد که پیگیری پرونده در مسیر واحدی درحال حرکت نبوده و مدام در فراز و فرود ناشی از موجهای انحرافی قرار گرفته است. مؤلفههای اصلی مدل مطلوب حمایت سیاسی ، با توجه قانون اساسی و مبانی دینی باید حاوی موارد و گزینههای حساسی مانند؛ منافع ملی، مصالح ایدئولوژیک، واقعیات عینی و تصویر بیرونی باشد. با در دستور کار قرار گرفتن مدل مشخص و در نتیجه، ثابت حمایت سیاسی است که هزینههای ناشی از برخورد انفعالی کاهش می یابد، دولت تجلی اراده و خواست ملی مردمی است که مایلند تحت حکومت خودی و نه دیگران باشند، عدم حمایت از حقوق شهروندان در خارج از کشور به معنای آسیب دیدن خواست و اراده ملی است. دفاع از اتباع کشور در صحنه هر کشور دیگری کاملاً طبیعی و روشن است. خواه این دفاع مستقیم باشد یا غیرمستقیم، همه گونههای این حضور تحت عنوان حمایت سیاسی قابل تحلیل و بررسی میباشند، که مجموعه تعاملات اجباری یا اختیاری، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کشورها با دیگر کشورها را شامل میشود. البته شهروندان کشورهای مختلف به لحاظ ویژگیها و شرایط کشورخود، از سطوح مختلف این حمایت برخوردار میشوند و از لحاظ فعال یا منفعل بودن متفاوت هستند. بدیهی است تساهل و تسامح در این خصوص آثار و عوارض سوء جبران ناپذیری را در پی دارد. این موضوع پس از شکل گیری دولت - ملت مورد توجه کشورها قرار گرفت و حمایت سیاسی اتباع یک کشور جایگاه خاصی پیدا کرد. مباحث مربوط به حمایت سیاسی از همین منظر شکل گرفته است و دولتها سعی در دفاع از حقوق شهروندان خود دارند. رابطه بین شهروندان و حمایت سیاسی دولتها یک اصل پذیرفته شده است.
اگر با صراحت فراز و فرود پرونده این عزیزان را مرور کنیم و معیار قضاوت حق و انصاف باشد نتیجه و سرجمع آن گزنده و تلخ خواهد بود. در این میان ممکن است سؤالاتی بیشمار به ذهن خطور کند مبنی بر اینکه:
چرا از اتباع ایرانی در سه دهه گذشته خوب دفاع نشده ؟
چرا قدرت غیررسمی بعضی از مسئولین آنقدر زیاد است که نمیتوان حتی با آنان برخورد کرد؟
چه کسی باید پاسخگوی بحرانهای روحی عاطفی ایجاد شده یا تشدید شونده از جانب مسئولین پرونده باشد؟
آیا در قبال برخورد با این افراد، خلأ قانونی وجود دارد یا خیر؟
و سؤالاتی دیگر... نکته ای که به ذهن کمتر کسی خطور میکند این است که این افراد چگونه و در چه شرایط و فضایی توانستهاند سالها به پرونده دست یابند؟ با توجه به حقوق شهروندان چرا این تصدی استمرار یافته است؟ و ممکن است هر کسی با شنیدن یا خواندن عنوان از خود سوال نماید، آیا چنین موضوعی می تواند واقعیت داشته باشد؟
به هر حال طرح موضوع فضای خاصی را به ذهن متبادر میسازد. ضمن اینکه با استناد به مدارک و اسناد غیر قابل انکار موقعیت و جایگاه افراد را در پیگیری نشان میدهد، بدیهی است فرار از حقیقت یا بیاعتنایی نسبت به یک واقعه ملی مشکلی را حل نمیکند لذا بایستی به این موضوع ومسائل آنان، موشکافانه و دقیق پرداخته شود.
شناخت و تحلیل این مسئله به مراتب پیچیدهتر از تصوری است که برخی نسبت به آن دارند. مهمترین علل منجر به تداوم وضع موجود چیست با تشکیل کمیته حقیقت یاب و انجام تحقیق مرز واقعیات و تصورات روشن می شود و قضاوتهای صحیح جایگزین پیشداوریها گردد تا کنون سیاستهای دولت در روشن نمودن سرنوشت دیپلماتهای ربوده شده ایرانی در لبنان موفق نبوده است. در این ساختار توفیق میزان موفقیت یک سیاست در نیل به اهداف است، اگر سیاستی در عرصه عمل موفق ظاهر شود و به اهداف از پیش تعیین شده اش برسد آن سیاست درست و در غیر آن نادرست ارزیابی می گردد.
در دهه اول رکود و انفعال کاملا مشهود است و طرح موضوع حتی در فضای دیپلماسی اعلامی جایگاهی ندارد. در دهه دوم که بحث گروگانهای غربی در لبنان مطرح بود سرنوشت 4شهروند جمهوری اسلامی در حاشیه مطرح شد. گرچه تمامی گروگانهای غربی در لبنان آزاد شدند اما سرنوشت عزیزان ما روشن نشد. درابتدای دهه سوم یعنی دولت آقای خاتمی با تغییر فردی که سالها مسئول این پرونده بود کار به آدمهای حرفه ای وا گذار شد اما علیرغم قولی که آقای خاتمی به خانواده ها داده بود مبنی بر اینکه سرنوشت پرونده را به نقطه روشنی خواهد رساند، این وعده محقق نشد. در اواسط این دهه با پیگیری گروههای مردمی رسانه ها ونمایندگان مجلس فضای پیگری به هیجانی تغییر پیدا کرد و به عنوان یک مطالبه مطرح شد اما با توجه این فضا در مدت زمان کوتاهی فروکش کرد.
ما نیاز به یک فضای عقلانی داریم منظور از عقلانیت خروج از رفتار احساسی و ورود در رفتار استدلالی، سازمانیافته، منظم و مبتنی بر ادراک واقعیات است. متاسفانه ما دوباره وارد فضای انفعالی شدیم در گذشته گفته می شد که مسئولین پرونده انگیزه های لازم برای پیگیری را نداشته اند در حالی که سالها برادر آقای موسوی کاردار سفارت ایران در بیروت مسئول پرونده بود در روندی که نزدیک به 30سال طول کشیده نخواسته اند و یا نتوانسته اند حقیقت سرنوشت این عزیزان را کشف کنند و تحقیقا" اگر سی سال دیگر نیز این روند ادامه یابد به جایی نمی رسیم. در حالی که امروز همسر کاردار سفارت ایران خانم مجتهد زاده مشاور رئیس جمهور هستند و فرزند آقای موسوی نیز دبیر کمیته پیگیری سرنوشت دیپلماتهای ربوده شده ایرانی هستند.
اینکه گفتم مجدد به فضای انفعالی گذشته برگشته ایم شواهد قرائن نشانگر این است پیگیری محدود شده به سالگرد ربوده شدن و و ترتیب دادن یک سفر بی نتیجه برای نمایندگان خانواده ها به لبنان و برگزاری یک جلسه نمادین در وزارت خارجه همین و بس در ابتدای دولت آقای احمدی نژاد که ایشان معاون حقوقی و پارلمانی خود را مامور پیگیری پرونده کردند البته هیچگاه دلایل این انتخاب برای ما روشن نشد. دبیر کمیته پرونده گفتند ما ظرف 6 ماه وضعیت پرونده را مشخص می کنیم. راستش را بخواهید ابتدا تصورمان این بود که مواضع دولت آقای احمدی نژاد پیگری اصولی است اما کم کم متوجه شدیم این یک رویا است و واقعیت تلخ این است که مواضع دولت نهم و دهم ادامه سیاست دولت های قبلی است وتغییر اساسی در روند پیگیری رخ نداد چرا که پرونده به جای روشنی نرسیده است به نتایجی هم دست پیدا نکردیم.
هر آدم منصفی قبول دارد که خانواد ه ها حق دارند از سرنوشت عزیزانشان پس از سه دهه آگاه شوند.
بزرگترین مانع برای این کار افراد ذینفوذ در عرصه این پرونده هستند که متاسفانه در گذشته نقش و تاثیرگذاری بیشتری نسبت به مسئولین داشته اند. در مجلس هفتم وزیر امور خارجه و اطلاعات در ارتباط با این موضوع در کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی حضور یافتند و این موضوع مورد بررسی قرار گرفت اما نتیجه چه بود؟ ضمن اینکه در دولت نهم ودهم مسئولین پرونده در چند مرحله تغییر کرده اند به عنوان مثال آخرین مسئول پرونده آقای سعیدلو بودند که ایشان به سازمان تربیت بدنی رفتند که هم اکنون ارتباط چندانی با نوع مسئولیت ایشان ندارد.
راهحل این است که با صداقت در مورد سرنوشت این عزیزان حرف بزنند و دولت مردان با اتخاذ مواضع مبهم خانواده ها را در برزخ نگه ندارند.
نکته مهم در مورد این پرونده این است که ساز وکارهای لازم برای خروج از بن بست وجود دارد و مشخص و کارآمد است و این معضل نیز قابل حل می باشد اما شرط اول این است که این اراده وجود داشته باشد و بخواهیم
حسن اخوان برادر خبرنگار اسیر "کاظم اخوان"
درباره نگارنده:
شهید چمران در یکی از نوشته های خود در خصوص حماسه سوسنگرد از رشادت های شخصی به نام ستوان اخوان نام می برد. این فرد همان کسی است که تانک منهدم شده توسط وی اکنون در سوسنگرد به یادگار مانده است. در بخشی از نوشته شهید چمران آمده است:
"شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج میزد، و هنگامی که شجاعت؛ و مقاومتهای تاریخی آنها در نظرم جلوه میکرد، قطره اشکی بر رخسارم میغلتید، ستوان "فرجی " و ستوان "اخوان " را به یاد میآورم که با بدن مجروح، با آن روحیه قوی از پشت تلفن با من صحبت میکردند، درحالی که سه روز بود که غذا نخورده، و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاکم شرع، دکانی یا خانهای را باز کنند و از نان موجود در محل، سدّ جوع نمایند. آن دو صرفاً پس از اینکه حاکم شرع اجازه داد که رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب میتوانند اموال مردمی را که از شهر گریخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی وارد یک دکان شوند و بعد از نوشتن فهرست مایحتاج خود از آنها استفاده کنند. این تقوی در این شرایط سخت از طرف این جوانان پاک رزمنده و مقاوم، آنچنان قلبم را میلرزانید که سراز پا نمیشناختم."
مصاحبهى اختصاصی سایت بسیج هنرمندان با حمید داودآبادی
گفت وگو از: علیرضا ملوندی
در آستانهى 14 تیرماه و بیست ونهمین سالروز ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی در بیروت، مصاحبهای با "حمید داودآبادی" ترتیب دادیم. کسانی که در زمینهى پروندهى چهار دیپلمات ربوده شدهى ما در لبنان پیگیر هستند، حتماً حمید داودآبادی و کتاب "کمین جولای 82 " را میشناسند.
حمید داود آبادی محقق بسیجی است که به قول خودش 18 سال روی این پرونده کار کرده است و قطعاً اطلاعات بسیاری دربارهى زوایای پنهان این قضیه دارد که این موضوع از لابلای حرف هایش هم پیدا بود.
پیش از اینکه به دفتر داودآبادی بروم، شنیده بودم که فردی دوست داشتنی و خوش برخورد است! و وقتی که او را از نزدیک دیدم فهمیدم که دربارهی این "متولد ماه مهر"، بیراه نمیگفتند و آقا حمید بسیار دوست داشتنی بود؛ یک بسیجی مخلص، کهنه کار و دلسوز برای انقلاب که در این وانفسای زمانه، قدر امثال او را دانستن، غنیمتی است که نباید به سادگی از دست داد.
علاوه بر اینها، داودآبادی را باید نویسندهی موفقی هم دانست که علاوه بر "کمین جولای 82" کتابهایی همچون "دفاع مقدس در اینترنت"، "پارههای پولاد"، "آیا میدانید؟"، "پرواز پروانهها"، "یاد یاران" و ... را نیز نوشته است که "آقا" دربارهی کتاب آخری (یاد یاران) تقریظی به این شرح نوشتهاند:
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج میزند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه بسیجی تقریبا با همه جوانبش در اینجا منعکس است و میشود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداخته جبهه به چه گوهرهای درخشندهای تبدیل میشدهاند. ذکر خصوصیات موقعها و حادثهها و آدمها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان میگذارند.
سوال من از خودم این است که آیا این "از معراج برگشتگان" چقدر میتوانند آن حال و هوا را پس از سفر منالحق الیالخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کردهایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمیتواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه ویژهای بخشیده، از بسیاری کتابهای جبهه جالبتر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم. "
خوشا به سعادت داودآبادی که "آقا" با این صمیمیت راجع به کتابش نظر دادهاند!
هم چنین جا دارد در همینجا از ایشان تشکری مضاعف کنم، چرا که در اوایل مصاحبه برق قطع شد و آقا حمید با نور تلفن همراهش به من کمک میکرد تا بتوانم از حرف هایش خلاصه برداری کنم!
بدون توضیح اضافه، مصاحبهی ما با حمید داودآبادی را میخوانید:
* اگر به صورت خلاصه بخواهیم بگوییم که در طی این چهار سال برای دیپلماتهای ربوده شدهمان چه کرده ایم، چه باید گفت؟
- باید بگوییم که پیگیری کردیم ولی راهها بسته بوده، یعنی یک طرف فالانژیستها و یک طرف اسرائیل بوده، و هردوی اینها دشمنان مکّاری هستند و به هیچ قولشان نمیشود اعتماد کرد.
* مثلاً چه کارهایی برایشان کردهایم؟
- ببینید مثلاً همواره در تبادلهایی که حزبالله با اسرائیل داشته در مذاکراتی که میشد و چه بسا ما از آنها خبر نداشتیم این چهار گروگان مطرح بودند، یعنی وقتی که نمایندهی آلمان یا سازمان ملل و ... که واسطه میشدند، حزبالله همیشه مسئلهی این دیپلماتها را مطرح میکرد، که آخرینش هم همان قضیهی دو سرباز اسرائیلی بود که سیدحسن نصرالله در آنجا اشارهای به این موضوع کرد. هر جا که قرار بود معاملهای در این خصوص بشود و نظام احساس کرده است که باید معاملهای از موضع قدرت کند، این کار را کرده است و پیگیریهایی هم در خود منطقهی لبنان از افراد مختلف انجام داد اما نتیجهای در بر نداشت.
* یعنی این قضیه به مکّار بودن طرف مقابل مربوط میشود یا اینکه ضعف ما هم در این عدم موفقیت دخیل بود؟
- نه! ببینید آن زمان که اینها اسیر شدند، ما درگیر یک جنگ بزرگ و خانمان سوز بودیم که خیلی از دشمنان غربی پشت صدام بودند، لبنان هم درگیر جنگ داخلی بود، یعنی تا شش سال بعد که جنگ تمام شد، فرصتی برای پیگیری این قضیه نبود. چون لبنان از این دست حوادث زیاد دارد، آدم ربایی در لبنان یک امر عادی است.
* که برای اتباع آمریکا هم در آن مقطع اتفاق افتاد.
- بله! وقتی یک کشور درگیر جنگ داخلی میشود این حوادث در آن اتفاق میافتد و متاسفانه چهار گروگان ما هم در این حوادث بحرانی که بر منطقه حاکم بود، گم شدند. یعنی اینکه بگوییم نظام برای به دست آوردن اینها تلاشی نکرد، کذب است! من به عنوان کسی که حدود بیست سال است روی این پرونده کار میکنم میتوانم با قاطعیت بگویم که هر کجا که نظام احساس کرده میتواند برای این قضیه کاری کرد، انجام داده؛ چه در دولت آقای هاشمی، چه حتی در دولت آقای خاتمی و چه در دولت آقای احمدینژاد، این تلاش ها صورت گرفته است گرچه موقعیتها و شیوهها با هم فرق داشته است. ممکن است در بعضی موارد به دنبال شیوهی تندتر باشیم، اما کلیّت کار این است که تلاش شده است.
* آقای داودآبادی! در این مدت چه کارهایی باید میکردیم که نکردیم؟ یعنی این خلأ را شما حس میکنید؟
- نه! کاری از دست ما بر نمیآمده!
* یعنی هر کار که میتوانستیم بکنیم انجام دادیم؟ حتی در زمینهی تبلیغاتی و جا انداختن این قضیه برای مردم؟!
- ببینید این مسئلهای نیست که بتوان با تبلیغات آن را حل کرد، بعضیها اشتباه میگیرند! مثلاً طومار پر کردن فایدهای ندارد، به برخی از دوستان هم گفتم طومار پر کردن شما به چه دردی میخورد و چه تاثیری بر روی این مسئله میتواند داشته باشد؟! و در ثانی آن طوماری که شما خطاب به سازمان ملل پر کردید کجاست؟! در یکی از اتاق ها در گوشهای افتاده است. این قبیل کارهای تبلیغاتی، شانتاژ است که هیچ پاسخی نمیدهد، اگر قرار است کاری صورت بگیرد، اول از همه باید به دست دیپلماسی خارجی یعنی وزارت خارجهی ما حل بشود و در وهلهی بعد ارگانهای ذیربط این چهار نفر باید برایشان تلاش کنند. نمیتوان پذیرفت که سپاه برای متوسلیان و وزارت خارجه برای موسوی هیچ کاری نکردهاند! واقعاً کار کردهاند؛ چون امروز که بیست و اندی سال از پایان جنگ میگذرد، هنوز هم در بیابانهای فکه در جستوجوی استخوانهای شهدایمان هستیم، هنوز هم بچههای تفحص به روی مین میروند و شهید میشوند تا بتوانند پیکرهای شهدا را پیدا کنند و به آغوش خانوادههایشان برگردانند؛ با این وصف آیا میتوان پذیرفت که ما به سادگی از این چهار عزیزمان بگذریم و تلاش نکنیم؟! همین که شما امروز آمدید و پیگیر این قضیه هستید نشان میدهد که این قضیه زنده است، این خیلی مهم است.
* آیا تغییرات سیاسی در دولتها و جابجایی آنها، تغییری در شدت و ضعف تلاش ها برای پیگیری این پرونده ایجاد کرده است؟
- ببین تغییرات در عملکردها به مسائل مختلفی بستگی داشته، مثلاً در یک مقطعی خانوادههای این عزیزان خیلی بر این قضیه اصرار کردند و بر روی آن کار تبلیغاتی کردند، دولت و مجلس وقت، کمیتهی پیگیری تشکیل دادند. من اعتقاد دارم که خیلی از این اقدامات سوپاپ اطمینان و آرام کردن بود.
* آرام کردن چه کسی؟
- خانوادهها! در زمان مجلسی که دست اصلاح طلبان بود یک کمیتهی پیگیری تشکیل شد و در دولت هم کمیتهای دیگر تشکیل شد! نقطهی مشترکی که همهی این کمیتههای پیگیری داشتند این نگاه بود که این کمیته یک راه بنبست را باید طی کند! مثلاً من سال گذشته با سفیر ایران در لبنان صحبت میکردم، به ایشان گفتم آیا شما دربارهی این چهار نفر ستاد خاصی در سفارت دارید؟ ایشان پاسخ دادند خیر! پرسیدم اتاق خاصی برای پیگیری سرنوشت اینها دارید؟ گفتند نه! گفتم آیا پروندهای برای اینها در سفارت تشکیل شده است؟! ایشان مجدداً گفتند نه! ما در رابطهی با این چهار گروگان حتی یک برگ پرونده نداریم!!!! (داودآبادی این سخنان آقای سفیر را با خندهی تلخی میگوید!) و حتی کتاب "کمین جولای 82" که در کمیتههای مختلفی که تشکیل میشد مورد استفاده قرار میگرفت و به آن استناد میشد و در واقع روزشمار و سند راجع به این قضیه است، سفارتخانهی ما در بیروت نداشت!
بزرگ ترین دلیل من برای بنبست دیدن این پرونده از جانب مسئولین این است که هیچ کدام از این کمیتههای پیگیری تا امروز به هیچ جا پاسخ گو نبودهاند! نه در مجلس و نه در دولت! نگفتهاند که نتیجهی این همه سال تلاش، چه بوده است! شاید یکی از شیوههای بد دیگر این بوده است که هر کمیته برای خودش کار میکرده، مثلاً کمیتهای که در دولت اصلاحات به دستور رئیس جمهور وقت تشکیل شد، در دولت بعد ادامه پیدا نکرد.
* یعنی کمیتهای که در یک دولت تشکیل میشد در انتهای زمان آن دولت تعطیل میشد و رئیس جمهور بعدی کمیتهای دیگر تشکیل میداد؟
- بله دقیقاً! هر مجلس و دولتی که عوض شده، کمیتهای جدید تشکیل داده است.
* پس هیچ موقع یک انسجام و عزم ملی برای این قضیه وجود نداشته است؟
- نه! هیچ دیدگاه ملی راجع به این قضیه وجود ندارد.
* آقای داودآبادی! با توجه به حرف های شما، این بنبست نتیجهی اهمال خود ماست، آیا این بنبست روزی باز میشود؟!
- همهی کمیتههایی که تشکیل میشود با این نگاه تشکیل میشود که این یک پرونده بسته شده است. چند وقت پیش نزد یکی از افرادی بودم که 18 سال مسئولیت این پرونده را برعهده داشت (آقای سیدحسین موسوی برادر سیدمحسن موسوی، دیپلمات ربوده شده در لبنان) ایشان به من گفت بیایید جمعیتهای دانشجویی تشکیل دهیم، به سازمان ملل طومار بنویسیم و ... به ایشان گفتم: ببینید آقای موسوی! سازمان ملل 15 سال پیش، زمانی که "خاویر پرز دکوئیار" (دبیرکل اسبق سازمان ملل) آمد و به خانوادهها پیام تسلیت به مناسبت کشته شدن این عزیزان را داد، پروندهی اینها را بست! ما برویم سازمان ملل و بگوییم که این پرونده را مجدداً باز کنید؟! این شدنی نیست!
طومار چه فایدهای دارد؟! باید بگردیم و شیوههای جدید برای پیگیری پیدا کنیم، این خیلی مهم است. به نظر من یکی از دلایل به بنبست رسیدن پروندهی دیپلماتها این است که برخی از آقایان فقط به دنبال زنده بودن اینها هستند و به دنبال تعیین تکلیف پروندهی اینها نیستند.
تعیین تکلیف با اینکه شما بگویید "فقط میخواهیم اینها را زنده بیابیم" فرق دارد. این موضوع یعنی اینکه شما نمیخواهید هیچ چیزی مبنی بر شهادت دیپلماتها را بپذیرید و این بزرگ ترین ایراد این پرونده است که من تاکنون دیدهام.
بعضی از این کمیتهها که تشکیل شده است سلیقهای بودهاند! اگر کمیتهای که تشکیل میشود بر مبنای غیرت و اهداف نظام تشکیل شده باشد برای اینکه کمیتهی بعدی همهی راهها را مجدداً طی نکند، تمام اسناد و مدارک را تحویل میدهد که تاکنون چنین نشده است.
باید برای تعیین تکلیف اینها تلاش کنیم، برویم و بگردیم هر نتیجهای که به دست آمد را قبول کنیم؛ دو نتیجه بیشتر ندارد یا شهادت گروگانها یا اسارتشان! اگر نتیجه شهادت بود که باید برویم دنبال اینکه پیکرشان را به کشور بازگردانیم و اگر اسارت بود که خدا را شکر میکنیم و با اثبات این موضوع برای آزادیشان در مراجع بینالمللی تلاش میکنیم.
* یعنی ما در طی این مدت فقط دنبال این بودیم که بگوییم دیپلماتهایمان زنده هستند؟
- ببینید اینکه ما بگوییم در زندانهای اسرائیل چند ایرانی هستند دلیلی بر زنده بودن اینها نیست. چون در زندانهای اسرائیل کم ایرانی وجود ندارد، 10 -15 نفر از نیروهای مجاهدین خلق به جرم مشکوک بودن به جاسوسی خیلی سال است که در زندانهای اسرائیل هستند، هواپیماربایی که هواپیمای ایران را ربود هنوز در زندان است و حتی حدود دو سال بعد از قضیهی حاج احمد و دوستانش، سه ایرانی دیگر اسیر شدند که اینها هم در زندانهای اسرائیل بودند و این دلیلی بر این نیست که دیپلماتها در زندانهای اسرائیلند؛ همانطور که در برخی گزارش ها مطرح میشود تعدادی ایرانی را در زندانهای اسرائیل دیدهاند، پس آنها دیپلماتهای ما بودهاند.
من به دوستانی که پیگیر این قضیه بودند گفتم اسامی این زندانیها را در بیاورید، به سادگی میتوان از طریق گزارش هایی که اسرائیل داده است و سایر موارد دیگر این کار را کرد، این کار بسیاری از قضایا را مشخص میکند.
* با همهی این کارهایی که انجام دادیم و ندادیم، در مقطع کنونی چه کار میتوان کرد؟
- بزرگ ترین وظیفهای که برعهدهی من و شماست این است که بدانیم اینها برای چه رفتند و ما در قبالشان چه وظیفهای داریم. هر سال جمع میشویم و میگوییم که اینها زندهاند یا شهید شدهاند، چه فایدهای داشته است؟! آیا ما منتظر این هستیم که استخوانها یا بدن مجروح شان بیاید و همه چیز تمام شود؟! این همه شهید که هر سال در همین تهران روی دستها تشییع میشود چه شد؟! این چهار نفر هم یکی از همان سه – چهار هزار شهیدی هستند که در طی این سالها تشییع شدند، مگر غیر از این است؟! ما راه اینها را گم کردیم و فقط به پیکرشان چسبیدیم!
* سوالتان را خودتان جواب دهید! چهار دیپلمات برای چه رفتند و ما در قبالشان چه وظیفهای داریم؟
- اینها برای دفاع قاطعانه از ارزش های انقلاب اسلامی رفتند و متاسفانه امروز درحالی که آمریکا اینجاست و با قلدری تمام به تمام دنیا لشکرکشی و جنایت میکند و به این کارهایش افتخار میکند، به سرنگون کردن هواپیمای مسافربری ما در سال 67 افتخار میکند؛ رسانههای ما خجالت میکشند که بگویند گروگانهایمان برای دفاع از شیعیان مظلوم لبنان رفتند و این افتخار را پنهان میکنند!
این کار ظلم به این چهار نفر نیست؟ من مجلهای سراغ دارم که یک ویژهنامه برای اینها منتشر کرده است و عکس حاج احمد را هم روی جلد کار کردهاند که آن را هم یکی از مسئولینش به من میگفت با هزار فشار و دعوا توانستیم عکس حاجی را روی جلد بزنیم، ولی شما در این مجله نمیفهمید که حاج احمد چه شد و کجا رفت! طرف به من میگفت که به ما گفتند ننویسید که حاج احمد به لبنان رفت!! پس بگوییم حاج احمد چه شد و به کجا رفت؟! ما چه چیزی را میخواهیم پنهان بکنیم؟! آیا لبنان رفتن اینها خطا و جرم بود؟ اگر اینگونه بوده که به دنبال پیگیری سرنوشتشان هم نباشیم، میخواهیم آنها را آزاد کنیم تا در اینجا آنها را به پای میز محاکمه بکشانیم؟ اگر هم افتخار بوده پس چرا پنهان میکنیم؟!
* هنرمندان در این سالها چه کار کردهاند و چه کار باید بکنند؟
- نکتهی خوبی را اشاره کردی، اگر این چهار نفر غربی بودند مطمئن باشید که در این مدت صد فیلم سینمایی برایشان ساخته بودند، هنرمندان در طی این بیست و نه سال برای مظلومیت این چهار نفر چه کار کردهاند؟! نویسندههایمان، محققینمان، داستان نویسانمان، کارگردانانمان و از همه بالاتر بسیجیهای هنرمندمان در طی این بیست و نه سال، بیست و نه اثر هنری در قبال این چهار نفر خلق کردهاند؟! حالا میخواهیم اینها را برگردانیم که چه کار بکنیم؟! آیا راه اینها اینقدر هم ارزش نداشت؟!
* نظر شما دربارهی خاطرهگوییهایی که امروز تعداد آنها زیاد شده است چیست؟
- امروز متاسفانه خاطرهگوییهای اختصاصی مُد شده است، خاطرهای که فقط خود شخص زنده است بقیه زنده نیستند تا صحت و سقم آن را بگویند، اینها سندیت ندارند و امروز عدهای که بعد از سی سال خاطرهگویی میکنند فقط برای توجیه خودشان این کار را میکنند نه برای دفاع از ارزش های انقلاب و امام(ره) و این خطرناک است.
* در مقابل این آفت چکار باید کرد؟
- باید همهی کسانی که احساس وظیفه میکنند و دلسوز هستند بیایند و صادقانه و خالصانه خاطرات خودشان را بگویند که اگر اینها نگویند، برای ما خاطره و تاریخ خواهند ساخت،. امروز تحریف بسیار داریم و باید به صحیفهی امام(ره) مراجعه کنیم. خیلی از خاطراتی که مطرح میشود وقتی به سخنان امام (ره) مراجعه میکنیم با حقیقت جور در نمیآید. خط کش ما، ملاک شناخت خاطرات ما باید سخنان امام (ره) باشد.
هنرمندان بسیجی برای حاج احمد و دوستانش چه کار کردهاند؟
* اگر بخواهیم در این زمینه یک کار بسیجی وار انجام دهیم باید چکار کنیم؟
- بیایید روح حماسی و ارزشی این چهار نفر را به بسیجیهای امروز بشناسانید، مخصوصاً حاج احمد متوسلیان که خیلی روح بلندی داشت و این روحش تاثیر گرفته از خود امام (ره) بود.
ببینید حاج احمد و سه دوست دیگرش بزرگ بودند، آنها را گُنده نکنیم! بزرگی آنها را درست نشان دهیم. گُنده کردن این است که ما بیاییم حاج احمد را یک فرمانده شکست ناپذیر و ... نشان دهیم یا اینکه یک پوستر چهل متری از احمد بزنیم، این یعنی گُنده کردن! ولی وقتی که بچه شیعگی حاج احمد را نشان دهیم، اخلاقش را نشان دهیم، "أشداء علی الکفار، رحماء بینهم" بودنش را نشان دهیم، بزرگی حاج احمد را نشان دادیم. کار بسیجی این است که بیاییم این چهار نفر را به هم بشناسانیم.
* کار بسیجی هنرمند چیست؟
- بیایید وسط میدان، بسیج هنرمندان و خود بسیج وجودش را از حاج احمد متوسلیان دارد. ما چقدر حاضریم از سرمایههای مادیمان برای این چهار نفر سرمایه گذاری کنیم؟! تا کجا حاضریم برای اینها کار کنیم؟! آیا حاضریم ریسک کنیم و برای اینها فیلم سینمایی بسازیم؟!
کارهای احساسی مثل شعر و ... را رها کنید. اینجور شعرها در تاریخ نمیماند ولی فیلم در تاریخ میماند، کتاب مستند در تاریخ میماند، چیزهایی که قابل استناد و قابل استفاده برای آثار هنری بعد هستند. بسیج هنرمندان بیاید و یک نهضت هنری دربارهی این چهار نفر بهراه بیندازد، نهضت هنری چهار گروگان. مسابقهی فیلم نامه نویسی، داستان نویسی، خاطره نویسی و ... بگذارید، اینها را انجام دهید. تا حالا این کارها صورت نگرفته است.
به بهانهی اینها میتوان خیلی کارهای هنری انجام داد. دربارهی حاج احمد با آن همه عظمت یک صدم کاری که برای حاج همت کردهایم، نکردهایم و این یعنی ظلم! تقی رستگار و کاظم اخوان هم که دیگر هیچی! اصلاً راجع به اینها هیچ کاری نکردیم.
این حصار را بشکنید، چهار تیپ متفاوت در بین اینها داریم: یک فرمانده قدرتمند سپاه، یک دیپلمات، یک بسیجی غیور و یک خبرنگار عکاس هنرمند! در بین این چهار تیپ متفاوت آیا نمیتوان کار هنری انجام داد؟!
در آستانهی 14 تیر آیا یک سایت و روزنامهی ارزشی پیدا میشود که بر بالای لوگوی خود بنویسد که 29سال از ربودن اینها میگذرد؟ چندین سال است که من این پیشنهاد را به رسانهایها میدهم اما هیچ کس این کار را نکرده است.
29 سال از اسارت کاظم اخوان که یک عکاس دفاع مقدس است میگذرد. زیباترین عکس های ما از آزادی خرمشهر را کاظم گرفته بود،. خبرگزاری جمهوری اسلامی که عکس های کاظم را دارند، نمیآیند هر سال مجموعهی عکس های کاظم را بگذارد! آیا شده است که در عرض این 29 سال کنگرهی بزرگداشت برای این چهار نفر بگذاریم؟!
بهطور مثال، شما بهعنوان بسیج هنرمندان بیایید و به بهانهی 17 مرداد که روز خبرنگار است، یادوارهی کاظم اخوان را برگزار کنید! کاظم، هنرمند دفاع مقدس بود و متعلق به شماست. این را شما امسال بزرگ کنید.
ده سال است که من میشنوم میخواهند عکس های کاظم اخوان را به صورت یک آلبوم چاپ کنند، در این مدت صدها آلبوم چاپ شده است، اما آلبوم عکس ها کاظم چاپ نشده است!!
زیباترین عکس های شهید چمران را اخوان گرفته. حداقل به خاطر شهید چمران به کاظم بها بدهیم و در یک مجموعه عکس های کاظم اخوان را منتشر کنیم. این کار بسیار ارزشمند است چون نگاه کاظم اخوان نگاهی هنری به جنگی خشن بود. اتفاقاً همهی کسانی که کار عکس میکنند به این معتقدند که نگاه کاظم اخوان نگاهی هنرمندانه به جنگ بود، یعنی خشونت جنگ باعث نمیشد که او از هنر دست بردارد و این خودش ارزش بزرگی است.
شنبه شب اول فروردین 1361، برخلاف دوران کودکی، حال و حوصلهی سال تحویل را نداشتم. رفتم و گوشهی سنگر خوابیدم. یکی از بچهها کتری بزرگی را که صبح، کلی با زحمت و با خاک و گونی شسته بود تا بلکه کمی از سیاهی آن کم شود، روی "چراغ والور" ) نوعی چراغ خوراک پزی نفتی) گذاشت. بوی تند نفت آن و شعلهی زردش، حال همه را گرفته بود، ولی چه میشد کرد؟!
در عالم خواب، خود را داخل سنگر دیدم؛ درست در لحظهی تحویل سال. خواب بودم یا بیدار، نمیدانم. فقط یادم هست که یکباره دیدم کف پایم شعلهور شده و میسوزد. سریع از خواب پریدم. غلام بود؛ از بچههای تبریز. سر شب بهم تذکر داده بود که اگر موقع تحویل سال بخوابم، ناجور بیدارم خواهد کرد، ولی باور نمیکردم این جوری! فندک نفتی را زیر جورابم گرفته بود. در نتیجه جورابی را که کلی به آن دل بسته بودم که تا آخر دورهی سه ماههی مأموریت با خود داشته باشم، آتش گرفت و پای بنده هم بعله!
بدتر از من، بلایی بود که سر رضا آوردند. او دیگر جوراب پایش نبود. یک تکه خرج اشتعالی توپ لای انگشتان پایش گذاشتند و با یک کبریت، کاری کردند که طفلکی کم مانده بود با سرعت 100 کیلومتر در ساعت بهجای تانکر آب، برود طرف عراقیها.
با همهی اینها، کسی اخم نکرد. همه میخندیدند. از خندهی بچهها خندهام گرفت. حق داشتند. باید برمیخاستم تا پس از خواندن دعای تحویل سال، چند آیه قرآن بخوانیم، سپس روی یکدیگر را ببوسیم و رسیدن سال نو را تبریک بگوییم. اینها که سنّت بدی نبود.
یکی از شبها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر بهراحتی میتوانستیم در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم. یکی از برادران جلو رفت و شروع کرد به خواندن نماز. بقیه هم به او اقتدا کردند. رکعت دوم را که خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یکی از بچههای آذربایجانی - که آن لحظه نماز نمیخواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ انتهای پیراهن او را به پتوی کف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست. بقیه که متوجه کار او شده بودند، به خود فشار آوردند تا جلوی خندهشان را بگیرند. امام جماعت تشهد را که گفت، خواست برای خواندن رکعت سوم بلند شود که احساس کرد لباسش به جایی گیر کرده. بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...
نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید. همه به دنبال او که این کار را کرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.
"حمید داودآبادی" متولد 1344 تهران، در سنین نوجوانی (13 سالگی) از نزدیک شاهد صحنههای فراموش ناشدنی حضور ملت مسلمان ایران در تظاهرات و راهپیماییهای سال 1357 که به پیروزی انقلاب اسلامی منجر شد، بود.
یادآوری صحنههای حضور در جمع مردم همراه با خانواده و ایفای نقشی هر چند کوچک در پیروزی انقلاب اسلامی، برای حمید آنقدر شیرین بوده که با گذشت بیش از 30 سال از آن روزهای زیبای پیروزی، همچنان لحظه لحظهی آن را بهیاد دارد و ذکر میکند.
جنگ، ارمغان شوم دشمنان انقلاب اسلامی، همهی آنانی را که در انقلاب اسلامی سهم داشتند، به میدان کشید. حمید نیز همچون دیگر نوجوانان همسن و سال خود، انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره) را متعلق به خود دانست و برای دفاع از آرمانهایش در برابر حملات خارجی دشمنان، آمادهی حضور در جبهه شد. ناکامیهای اعزام نوجوانان کم سن برای حضور در جنگ، گریبان حمید را هم گرفت ولی نتوانست مانع اعزامش شود.
داودآبادی سعی کرده است با ذکر خاطرات خود از حضور مستقیم در جبهههای جنگ، فضای دوستانه و معنوی حاکم بر جبههها را برای نوجوانان امروز و فردا به تصویر بکشد.
آنچه در کتاب "از معراج برگشتگان" بیش از هر چیز دیگر نمود دارد، نه صحنههای فجیع و شکنندهی جنگ و نبرد بیامان، که دوستیها، رفاقتها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی افراد در اوج گیرودار جنگ با یکدیگر میباشد.
حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال 1367 جذب سیستم اداری شد و سعی کرد به زندگی عادی خود ادامه دهد ولی خاطرات و آنچه در روزهای عشق و حماسه شاهدشان بود، باعث شد تا به تفکر بیفتد و جایگاه اصلی خویش را بجوید. تغییر 14 شغل دولتی طی 10 سال از 1367 تا 1377 به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصهی فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.
نویسندگی در روزنامههای رسمی کشور، مسئولیت صفحهی از معراج برگشتگان نشریهی "فرهنگ آفرینش"، سردبیری مجلهی "15 خرداد"، سردبیری مجلهی "فکه"، انتشار 14 کتاب در زمینههای خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس - ساجد (WWW.SAJED.IR) به عنوان بزرگ ترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمرهی تفکری است که جایگاه واقعی او را در این عرصه به وی نمایاند.
کتاب "یاد یاران" اولین کتاب خاطرات او بود که در 130 صفحه نوشته شده بود. این کتاب با استقبال مقام معظم رهبری روبهرو گشت که ایشان یک صفحه بر آن تقریظ نوشتند. انتشار "یاد ایام" در دو جلد و حدود 600 صفحه به کمک خاطرات داودآبادی آمد ولی سرانجام تلاشی 6 ساله که ثمرهی آن "از معراج برگشتگان" میباشد، باعث شد تا وی با مراجعه به یادداشتهای زمان جنگ، آلبومهای عکس و ذکر خاطرات با دوستان، همهی خاطرات خویش را بر صفحهی کاغذ منقش سازد که اینک در دسترس شماست.

نویسنده در این کتاب سعی کرده تا خواننده را از دوران کودکی خود و سرگرمیهای کودکانه تا صحنههای حماسی انقلاب اسلامی و روزهای سخت دوستی و جدایی در جنگ، همراه کند.
بدون شک نثر سادهی کتاب، شوخ طبعیها در بدترین شرایط جنگ، به سخره گرفتن مرگ و زندگی، و حتی بازیگوشیهای کودکانه در وحشتناکترین صحنههای خون و آتش، خواننده را به همزاد پنداری وامیدارد و تصاویر زیبایی از آن فضای معنوی ارائه میدهد.
متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران" اولین نوشتهی حمید داودآبادی
"در این نوشته صفا و صداقت زیادی موج میزند. نویسنده غالباً نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیهی بسیجی تقریباً با همهی جوانبش در اینجا منعکس است، و میشود فهمید که چگونه جوانهایی در کورهی گداختهی جبهه به چه جوهرهای درخشندهئی تبدیل میشدهاند. ذکر خصوصیات موقعها و حادثهها و آدمها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان میگذارد. سؤال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر میتوانند آن حال و هوا را پس از سفر من الحق الی الخلق حفظ کننده و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کردهایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمیتواند تکلیف تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبهی ویژهئی بخشیده، از بسیاری کتابهای جبهه جالبتر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412 (5/1/71) خواندم."
کتاب "از معراج برگشتگان" در 935 صفحه در قطع وزیری با قیمت 000/12 تومان، از سوی "موسسه فرهنگی عماد" در 2000 نسخه منتشر شده است.
جهت تهیهی پستی این کتاب میتوانید به پایگاه اینترنتی عماد WWW.EMAD.IR مراجعه کنید و یا با شماره تلفن 85570 – 021 تماس بگیرید تا در اسرع وقت برایتان ارسال گردد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ - حمید داودآبادی
اسعد شفتری: گروگانها در کرنتینا تیرباران شدند!
"اسعد شفتری" (معاون سابق کمیتهی امنیتی فالانژیستهای لبنان در زمان گروگانگیری) در دیداری که اخیرا با "سیدرائد موسوی" (فرزند دیپلمات ربوده شدهی ایرانی "سیدمحسن موسوی") داشت، ادعاهای جدیدی پیرامون سرنوشت چهار گروگان ایرانی که 14 تیر 1361 در پست بازرسی "برباره" در شمال بیروت، توسط نیروهای فالانژیست (قوات اللبنانیه) ربوده شدند، مطرح کرد.
اسعد شفتری که پس از پایان جنگهای داخلی لبنان، از حزب مسیحی – مارونی قوات لبنانی کناره گرفت، این روزها برای توبه از جنایاتی که بهدستور رهبران فالانژ از جمله "سمیر جعجع"، "ایلی حبیقه" و "بشیر جمیل" مرتکب شده، در گوشهای خلوت به دعا و استغفار مشغول است!
سیدرائد موسوی به همراه "علی قصیر" خبرنگار لبنانی شبکهی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران، در این دیدار - که بهصورت مخفی فیلمبرداری شده چون شفتری از عاقبت اظهارات خویش مىترسیده - موفق شده تا آخرین ادعاهای وی را ضبط کند.

اظهارات جدید اسعد شفتری:
اسعد شفتری: یک روز که من تعطیل بودم، یا مرخصی بودم یا عید یا یک همچین چیزی بود، از اتاق عملیات به من زنگ زدند و گفتند که از پاسگاه شمال (برباره) پیش "جونی عبدو" به ما گزارش دادند که چهار ایرانی را دستگیر کردهاند و آنها را به سازمان امنیت حزب فالانژ در "کرنتینا" فرستادهاند. موضوع برای من تمام شد؛ بر این اساس که چندان مهم نبود. بعد از ظهر یا شب – الان خوب یادم نیست – "بشیر جمیل" (رهبر فالانژیستهای لبنان) به من زنگ زد و گفت که چهار ایرانی را در شمال بیروت گرفتهاند و مىگویند که پیش شما در کرنتینا فرستادند. من به زندان کرنتینا زنگ زدم. جواب درست و حسابی به من ندادند. برو ببین در این دکان چه اتفاقی افتاده؟
علی قصیر: چرا به زندان گفت دکان؟
اسعد شفتری: همین جوری ... یعنی جای بىاهمیت.
من رفتم. وقتی رسیدم به زندان، دیدم که مسئول زندانهای حزب هم که مثل من تعطیل بود، چند لحظه قبل از من رسیده. معلوم بود که به او هم زنگ زدهاند و گفتند برو ببین در این دکان چه اتفاقی افتاده. او جلوی در ورودی منتظر من بود. وقتی من رسیدم، دیدم صورتش سفید شده و مىلرزد. به من گفت:
- بیا ... بیا ... برو داخل ...
وقتی رفتم داخل، دیدم او ویکی از بازجوها – که نمىتوانم اسمش را ذکر کنم – و مسئول نگهبانهای زندان، هر دو خیلی ترسیدهاند.
گفتم: "بگویید چی شده؟"
گفتند: "مىخواهیم یک موضوع کثیفی را برایت بگوییم و ببینیم چه کار مىشود کرد؟"
گفتند: "یک گروه گشتی از پیش "جونی عبدو" آمد و اینها را به ما تحویل داد."
گفتم: "خب بعد چی شد؟"
گفتند: "ما آنها را نشانده بودیم و داشتیم کارهای اولیه مثل گشتن ماشین و گشتن مدارک را انجام مىدادیم و داشتیم بازجویىهای اولیه را مىگرفتیم. حتی بازجویی را شروع نکرده بودیم. بعد که داشتیم جیب هاىشان را خالی مىکردیم، یکی از آنها سعی کرد مسلسل یکی از نگهبانها را بگیرد."
شرمندهام ولی باید حقیقت را بهش (سیدرائد موسوی) بگویم. درست است که حقیقت تلخ است، ولی بالاخره هر کسی حق دارد که بداند.

علی قصیر: بعد چی شد؟ تلاش کرد که مسلسل را بگیرد ...
اسعد شفتری: بله. اما آنها سلاح را از او گرفتند و چهار نفرشان را به رگبار بستند. نه یکی، بلکه هر چهار نفرشان را.
سیدرائد موسوی: چی گفت از جونی عبدو؟ گفت جونی عبدو مىخواست جنازهها را تحویل بگیرد؟
علی قصیر: از شما مىپرسد که جونی عبدو از شما چی مىخواست؟
اسعد شفتری: مىخواست از سرنوشتشان مطلع شود. چون رئیس جمهور "الیاس سرکیس" از طریق وزارت خارجه مىخواست بداند که چی شده و ما هم جونی عبدو را از حقیقت مطلع کردیم. همهی حقیقت را به او گفتیم.
حتی اسرائیلی ها بعد سه – چهار ماه از سرنوشت اینها پرسیدند و ما به آنها هم حقیقت را گفتیم.
حالا شما مىخواهید حرف های دیگران را باور کنید، شما آزادید. من آمدم اینجا چکار کنم؟ آمدم اینجا با او چکار کنم؟ آمدم که یک دروغ جدید بگویم؟ نه ... من دروغ نمىگویم. از مدتها پیش تصمیم گرفتم که دروغ نگویم.
سیدرائد موسوی: "روبرت مارون حاتم" (کبرا) در این قضیه چه نقشی داشته؟
اسعد شفتری: هیچی. بعد از یک ساعت آمد، من هنوز آنجا بودم. آمد وسایلشان را گرفت و با مسئول زندان هم حرف زد و رفت و چیزی که در کتابش گفته غلط است.
علی قصیر: مگر در کتابش چی گفته؟
اسعد شفتری: یادم نمىآید. ولی هر چه در کتابش گفته باشد اشتباه است.
سیدرائد موسوی: کبرا مىگوید که جلیقهی ضدگلوله تن اینها کردند و مىخواستند جلیقه را تست کنند و زدند آنها را کشتند.
اسعد شفتری: کبرا چی گفته؟
علی قصیر: گفته مىخواستند جلیقهی ضدگلوله را تست کنند اما جلیقه خوب کار نکرده.
اسعد شفتری: نه نه نه ... در مورد اینها نگفته. آنها جلیقه را روی زندانیان تست مىکردند، اما نه اینها. من باور نمىکنم.
کبرا: 50 میلیون تومان مىگیرم نوار بازجویی گروگانها را مىدهم
"علی قصیر" خبرنگار شبکهی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران در لبنان، طی تماسی تلفنی، از "روبرت مارون حاتم" معروف به "کبرا" درخواست مصاحبهی تصویری ماهوارهای پیرامون سرنوشت دیپلماتهای ربوده شده ایرانی مىکند. مشروح مکالمات به این شرح است:

علی قصیر: آقای روبر حاتم؟
روبرت مارون حاتم: شما؟
علی قصیر: من علی قصیر هستم از شبکهی "پرس.تی.وی"
روبرت مارون حاتم: خوشبختم.
علی قصیر: من که با تو صحبت مىکنم، کنار من رائد موسوی ایستاده. پسر کاردار ربوده شدهی سفارت ایران که در کتابت گفتی.
روبرت مارون حاتم: بله.
علی قصیر: او دارد یک فیلم مستند مىسازد و مىخواهد چند موضوع را از شما بپرسد. او دارد با برخی شخصیتها ملاقات مىکند و در مورد سرنوشت پدرش از آنها مىپرسد. چون این یکی از موضوعاتی است که در کتابت در مورد آن صحبت کردهای. آیا امکان دارد که یک مصاحبه از طریق ماهواره از فرانسه با شما انجام بدهیم تا در مورد آنچه در کتابت گفتی، صحبت کنی؟
روبرت مارون حاتم: اشکالی ندارد. ولی اول باید با وکیلم "ایلی حاتم" مشورت کنم و بعد به شما جواب مىدهم.
علی قصیر: الان نمىتوانی جواب بدهی؟ یعنی سریع به ما خبر مىدهی؟
روبرت مارون حاتم: نه. اول باید به وکیلم زنگ بزنم، بعد به شما خبر مىدهم.

کبرا در کنار بشیر جمیل رهبر فالانژها
تماس دوم:
علی قصیر: استاد روبر، من علی قصیر هستم.
روبرت مارون حاتم: بفرمایید.
علی قصیر: با وکیلت صحبت کردم و او برایم موضوع را شرح داد و گفت که شما برای مصاحبه دربارهی سرنوشت گروگانهای ایرانی آمادهای اما پول مىخواهی.
روبرت مارون حاتم: بله.
علی قصیر: مبلغ معینی در ذهنت هست که من به گروه پیشنهاد بدهم قبل از اینکه با ماهواره با شما مصاحبه کنیم؟
روبرت مارون حاتم: من نمىدانم. خودشان چقدر مىخواهند بدهند؟
علی قصیر: اینها هم نمىدانند. بودجهی این فیلم خیلی کم است. ما هم شرایط سخت زندگی شما را مىدانیم. شما چقدر مىخواهید؟
روبرت مارون حاتم: من نمىدانم. شما خودتان یک چیزی بگویید.
علی قصیر: هزار دلار (یک میلیون تومان) کافی است؟
روبرت مارون حاتم: نه نه من نمىآیم.
علی قصیر: برایت سخت است؟
روبرت مارون حاتم: خبرنگار شبکهی العربیه "جیزال الخوری" حاضر بود بیشتر هم بدهد اما من قبول نکردم.
علی قصیر: یعنی چقدر پیشنهاد کرد؟ پنج هزار دلار؟
روبرت مارون حاتم: نه او گفت 10 هزار دلار ولی من 50 هزار دلار خواستم.
علی قصیر: 50 هزار دلار (50 میلیون تومان) ازش خواستی؟
روبرت مارون حاتم: آره.
علی قصیر: آیا تو یک نوار ضبط شده اعترافات در مورد گروگانها داری؟
روبرت مارون حاتم: بله. بله.
علی قصیر: یعنی تو نوار را هم به ما مىدهی؟
روبرت مارون حاتم: بله. اگر پول را بدهید، من این نوار را مىخواهم چه کنم؟
رئیس فالانژیستها: گروگانها بین برباره و کرنتینا سر بهنیست شدهاند!
چندی پیش، "علی قصیر" خبرنگار شبکهی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران و "سیدرائد موسوی" در لبنان با "کریم بقرادونی" رئیس سابق "حزب کتائب" (فالانژیستها) دیدار و گفتوگو داشتند.
کریم بقرادونی: من با کسی که اصلا حاضر نیست در این مورد صحبت بکند، ملاقات کردم. با اسعد شفتری. اصلا حاضر نیست صحبت کند. بهش گفتم:
- اسعد، اگر نمىخواهی حرف نزن، ولی به من بگو چه اتفاقی افتاد؟
همهی جزئیات را به من گفت. اسعد گفت:
- اصلا اینها دست ما نرسیدند. اگر رسیده بودند یا نمىخواستند که اسامىشان ثبت شود، حداقل به من مىگفتند که ما 5 ایرانی یا اجنبی را وارد زندان کردهایم. کسی در مورد اینها چیزی به من نگفت.
فرماندهان فالانژیست ها: کریم بقرادونی - ایلی حبیقه - سمیر جعجع
به نظر من، بعد از پاسگاه برباره و قبل از اینکه به شورای امنیتی در کرنتیتا برسند، یک اتفاقی افتاده است. ممکن است تلاش کردهاند که فرار بکنند یا ممکن است بهدلیلی قوات لبنانی مىخواستند از آنها انتقام بگیرند. چون بدون شک آنها در پاسگاه برباره بازداشت شدهاند و بدون شک از نظر من به شورای امنیت در کرنتینا نرسیدهاند.
سیدرائد موسوی: یعنی هر اتفاقی افتاده، بین برباره و کرنتینا بوده؟ یعنی اینها به حبیقه و اسعد شفتری تحویل نشدند؟
کریم بقرادونی: به نظر من این اتفاق افتاده است.
جونی عبدو: جنازهی یکی از گروگانها دست سوریه است
گفتوگوی ماهوارهای علی قصیر خبرنگار شبکهی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران در لبنان و سیدرائد موسوی با "جونی عبدو" از مسئولین امنیتی نیروهای فالانژیست در زمان گروگانگیری:

جونی عبدو: بر اساس اطلاعاتی که من دارم؛ یعنی در اختیار داشتم، اتومبیل چهار دیپلمات ایرانی در پاسگاه برباره متوقف شده سپس به بخش امنیتی کمیته نظامی اطلاع داده مىشود و چهار ایرانی به همراه اتومبیلشان به شورای نظامی در کرنتینا فرستاده مىشوند و آنجا از اینها بازجویی مىشود و با تاسف باید بگویم که بر اساس اطلاعات دقیق من، چند افسر اطلاعاتی اسرائیلی از اسرائیل آمدند و از چهار دیپلمات ایرانی بازجویی کردند و اشتباهی که مرتکب شدند این بود که بازجویی از آنها با صورت باز انجام شد و متاسفانه به همین خاطر، بعد از بازجویی آنها را در همان محل کشتند.
بر اساس اطلاعات من، همچنین دستگاه امنیتی قوات لبنانی تلاش کرد تا جنازهی یکی از دیپلماتها را به همراه اتومبیلشان به طرابلس بفرستد. برای اینکه بگویند چهار دیپلمات ایرانی به پاسگاه برباره نرسیدهاند و عملیات کشتن آنها در طرابلس اتفاق افتاده است. دستگاه اطلاعاتی سوریه، اتومبیل دیپلماتها را در شهر طرابلس در شمال لبنان پیدا کرد ولی موضوع جسد یکی از دیپلماتها را که داخل آن بود اعلام نکرد.

سیدرائد موسوی: وقتی اسرائیلىها آمدند، دیپلماتها هنوز زنده بودند؟
جونی عبدو: بله.
علی قصیر: و اسرائیلىها از آنها بازجویی کردند؟
جونی عبدو: بله.
علی قصیر: اما اسرائیلىها طی این سالها گفتند که ما اصلا مطلع نشدیم که آنها را گرفتند و ما اصلا آنها را ندیدیم.
جونی عبدو: دروغ مىگویند.
سیدرائد موسوی: چرا اسرائیلىها آنها را با خودشان نبردند؟ چون آنها برای اسرائیل خیلی با ارزش بودند.
جونی عبدو: من از جانب خودم مطمئنم که آنها را نبردند. چون به شما گفتم که یکی از جسدها را با اتومبیل سفارت به طرابلس فرستادند و اگر مىخواستند آنها را ببرند، چرا باید سه تا را ببرند و یکی از آنها را بکشند؟ من نمىدانم.
علی قصیر: یعنی جسد نفر چهارم در طرابلس گم شده؟
جونی عبدو: بله.
علی قصیر: در زمانی که سوریهاىها در آنجا حضور داشتند؟
جونی عبدو: بله.
علی قصیر: پس سوریهاىها باید در این مورد اطلاعات داشته باشند؟
جونی عبدو: این اطلاعاتی که من به شما گفتم، به سوریهاىها منتقل شده است.
فیلتر شدن خاطرات جبهه در پرشین بلاگ
چهارشنبه گذشته متوجه شدم سایت پرشین بلاگ، سر خود، وبلاگ خاطرات جبهه را فیلتر کرده است.
وقتی صفحه خاطرات جبهه در پرشین بلاگ را باز کنید، با این پیغام مواجه می شوید:
"دسترسی به وبلاگ مورد نظر طبق دستور مقامات قضایی یا عدم رعایت قوانین سایت امکان پذیر نیست."
از همان اول به مسئولین پرشین بلاگ اعلام کردم و علت قیلتر شدن را جویا شدم که تا امروز هیچ خبری نشده. و مثل همیشه از رو در رو شدن با مخاطب گریزانند و نه شماره تلفنی و نه پاسخی به ایمیلها!
با برخی مسئولین فیلترینگ سایتها در وزارت ارشاد تماس گرفتم که آنها کاملا اظهار بی اطلاعی کردند.
مهم تر اینکه حتی دسترسی خود من به مدیریت وبلاگ را بسته و کل وبلاگ را حذف کرده اند.
پنداری به ناموس حضرات صاحب سایت از جمله مدیر زندانی سبز آن، اسائه ادب فرموده ایم که این قدر عصبانی شده اند.
القصه این که آقایون سبزی که مثلا علیه دیکتاتوری شعار می دادند، خاطرات جبهه و یاد شهدا به ذائقه شان خوش نیامده و برای انتقام گیری از پاسخ دندان شکن 9 دی 1388 به فتنه گران، وبلاگ بنده را فیلتر کردند.
جالب تر اینکه محتوای وبلاگ خاطرات جبهه در پرشین بلاگ درست محتوای همین وبلاگ در بلاگفا است.
ما که انشاالله یک سایت برای خودمان راه می اندازیم، بگذار اینها هم با بستن وبلاگ های ارزشی، احساس پیروزی کنند و بر فتنه سال گذشته شان رقاصی و پایکوبی کنند!
آرزو بر عقده ای ها عیب نیست!
انشاالله کاملا از بت کده سبز لجنی پرشین بلاگ نقل مکان خواهم کرد و همه وبلاگ هایم را در علفزار سبز می بندم.
نشانی خاطرات جبهه در بلاگفا:
این هم اولین پاسخ آقای مهدی بوترابی رئیس کل پرشین بلاگ:
"سلام / بدون اطلاع نوشتن و گفتن صحیح نیست / به ویژه این همه / دوباره با وزارت ارشاد تماس بگیرد شاید این بار کاملا اظهار بی اطلاعی نکنند / موفق باشید"
mehdiboutorabi@gmail.com
مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
شنبه 4 دی 1389
مجددا با وزارت ارشاد تماس گرفتم که جواب همچنان همان بود!
و این هم نامه من به جناب بوترابی:
بنام خدا با سلام و خسته نباشید جناب آقای بوترابی، بجای این حرفها لطف کنید و اگر دستور قضایی برای حذف وبلاگ و مدیریت بنده دارید آن را به اطلاع خودم برسانید چون مجددا که با دوستان وزارت ارشاد تماس گرفتم آنها هم گفتند اگر ارشاد فیلتر کند صفحه فیلترینگ بالا می آید نه اینکه حتی مدیریت را ببندند.
اگر شخصی فیلتر نکرده اید که به شما بگویم دستور قضایی را ارائه کنید.
شنبه 4 دی 1389
و پاسخ جدید آقای رئیس:
"وبلاگ شما به دستور کمیته تعیین مصادیق جرایم اینترنتی مسدود شد و به همان دستور باز شد"
mehdiboutorabi@gmail.com
مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
یکشنبه 5 دی 1389
آخرش آقای بوترابی حاضر نشد جواب بدهد که:
- وبلاگ خاطرات جبهه به دستور مستقیم چه کسی فیلتر شد؟
- آیا در فیلتر کردن همه وبلاگ های مشکل دار، مدیریت آن هم حذف می شود؟
- اصلا مطلبی که باعث فیلتر شده کدام است؟
- کدام مطلب خاطر ظریف مدیر همیشه سبز پرشین بلاگ را آزرده ساخته است که این گونه برآشفته شده؟
- شما که الحمدلله خودتان سابقه زندان در جمهوری اسلامی فراوان دارید و جان به قربان سبزک های کروبی و موسوی هستید، آیا نباید مجرم را نسبت به جرمش "تفهیم اتهام" کرد؟
- واقعا باورتان شده به عنوان مدیر سایت پرشین بلاگ، حق داری هر وبلاگی را ببندی و بگذاری به نام "دستور قضایی"؟
- نباید حداقل شماره نامه دستور قضایی را به بنده به عنوان مجرم، بدهید؟
- " کمیته تعیین مصادیق جرایم اینترنتی" مورد نظر شما کیست و چرا صاحب وبلاگ نباید از جرم خود مطلع شود؟
- چه تحولی در وبلاگی که آخرین پست آن متعلق به حدود یک ماه پیش و آن هم فقط خاطرات جبهه بوده، ایجاد شده که باعث رفع مسدودیت وبلاگ گردیده؟ و مثلا متن مورد نظر جنابعالی دیگر مصداق جرم محسوب نمی شود؟
- واقعا چه هدفی جز بدبین کردن همگان نسبت به فیلترینگ سایت های مبتذل در این حرکت مشکوک وجود داشت؟ که القا کنید فیلترینگ شامل همه می شود و نه فقط سایت های فاسد ضد انقلاب؟
و هزار سوال دیگر که همان بهتر می دانم در توهم مثلا سبز خود بخسبید که همچون رهبرتان شیخ ساده لوح! خیلی به خواب نیاز دارید!
و همچنان، جرات و شجاعتی در شما نمی بینم که به سوالات بنده پاسخ بدهید!
راستی در جبهه هم همین گونه بودید؟
واویلا!!!
یک بار دیگر خاطرات دهه 60 خود را مرور کنید، بد نیست! آن هم به طور مستقل و بی طرفانه، نه حزبی!
