گروگان ها
 

رنجنامه ای برای يک خبرنگار

 برادرم 22 سال از ربوده شدن تو توسط نيروهای مزدور وابسته به اسرائيل در لبنان سپری شده است و اين اولين نامه عنوان تست، شايد از من گله کنی که چرا پس از 8069  روز   نامه  می نويسم، راستش را بخواهی پس از گذشت اين همه سال هنوز فقط خط و خبر و نشانی از تو به دست نياورده ايم و اين نامه ای است که اگر از احوال ما جويا باشی شکر خدا خوبيم و جز دوری بيست و دوساله تو ملالی نيست  ، حسن و راضيه  و فاطمه نيز به تو سلام می رسانند  و همچنان چشم انتظارند. درست است که 22 سال گذشته اما هنوز خاطره حزين اين غم جانکاه در لوح خمير ما ماندگار و پايدار است.

بگذر شبی به خلوت اين همنشين درد

تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

از پدرمان چيزی نگفتم چراکه او اينکه در قيد حيات نيست.

آری سنگ صبورمان، سالها منتظر  پيراهن يوسف گمگشته خود بود، اما دريغ و افسوس که بدون يافتن خبری از سرنوشت تو اينک آرزو را با خود به سينه سرد خاک برد.

يوسف ما نمی دانم چگونه از اندوه يعقوب بگويم.

کاظم جان! فرصت نيست که بری تو شرح دهم در اين 22 سال بر ما چه گذشته است. درد و دل اصلی را می گذاريم برای وقتی که تو بيايی چو تو بيايی غم دل با تو بگويم.

برادر عزيزم!   نمی دانی در تمام طول اين سالها بر ما چه گذشته است و گاهی می گويند در اسارت اسرائيلی ها به سر می بری و سندی هم ارائه نکرده اند  که  بدانيم سرنوشت تو چه شده است. شايد تقدير چنين بوده که بی مهری های اين دوران پيوند عمر تو را در صحيفه روزگار جاودانه تر سازد و در پرده ماندن سرنوشت غريب تو نيز حکمتی داشته باشد ،  کتابی که 8069 روز است ورق می خورد  و البته اين از سياست ما و کسانی که بايد پی گير سرنوشت تو باشند و قصور داشته اند نمی کاهد. حتی آنانی که به لحاظ حرفه ای و اخلاقی و قانونی از حقوق حقه تو به عنوان يک خبرنگار دفاع کنند از توجهی در خور و شايسته نسبت به سرنوشت همکار خود کوتاهی کرده اند. اين تفافل ناشی از چيست نمی دانم رسم ما ايرانی ها شده که پس از اعلام مرگ يا شهادات درباره شخصيت و فضايل و خدمات انسان ها سخن بگوييم.

راستی تو نمی دانی چرا من اين روز را برای نامه نوشتن انتخاب کردم، امروز يعنی 17 مرداد به مناسبت شهادت يکی از همکارانت در خبرگزاری بدست عده ای کوردل در افغانستان روز خبرنگار نام گرفته است .

اين نگار بی خبر 8069 روزه ما،  روزت مبارک باد

امروز روز توست روز همه خبرنگارانی که جانشان را برکف دست می گيرند تا خبرهايی درست و واقعی را به مردم برسانند.

کاظم امروز روز توست، تويی که در سال 1361 برای تصوير کشيدن جنايات رژيم اشغالگر قدس و مقاومت مردم فلسطين و لبنان به آن سرزمين رفتی و هرگز به خانه بازنگشتی با اختيار و داوطلبانه و در راستای رسالت خبرنگاری به آن کشور رفتی، هر کجا باشی با مائی، خيلی زود از ما جدا شدی.

شهيد بزرگوار چمران، گوهری به نام عشق را به تو هديه دادی يک آن سر حلقه عشاق جبهه های نبرد حق عليه باطل را می گويم که نامش و راهش هميشه با ماست و کارنامه او مايه فخر و مباهات هم عاشقان است.

تو نيز شدی و پروانه آسا در راه عشق به معبود بال و پر سوزاندی، تو عاشق پرواز به عالم افلاک و رهايی از تنگنای خاک شدی و پرواز برای تو مکان نداشت. ايران يا لبنان فرقی نمی کرد.

امروز ما مانده ايم با راهی طولانی که پايانش مشخص نيست. سالها در حصار بی اعتنايی ها بوده ايم اما، پنجر توکل هميشه باز است.

برادرم! اين حق ماست که از سرنوشت تو آگاه شويم، اما اين حق مسلم به دليل برخی از اغراض سياسی و شخصی مخدوش شد و همچنان در بيم و اميد زندگی می کنيم آيا سرنوشت تو در تاريکی بازيهای سياسی گم شده است.

کاظم از آنجا که پدرمان و تو و من هر سه اين توفيق را داشته ايم که به عنوان خادم در خدمت زائرين مولايمان علی ابن موسی الرضا (ع) باشيم  نامه ای به آن حضرت نوشتم و درخواست کردم که پرونده تو از اين بن بست فرساينده خارج شود و شکر خدا با لطف آقا چنين شد. چرا که!

1- امسال در سال پاسخگويی انتظار برای ما اميدوارکننده تر است که مسوولين پاسخگو باشند و از دادن پاسخی روشن طفره نروند.

2- بالاخره پس از 7 سال انتظارم موفق شديم با  آقای خاتمی رئيس جمهور ملاقات داشته باشيم و ايشان قول دادند که اين موضوع را تا پايان رياست جمهوری خود روشن کنند.

3- کميته ای حقيقت ياب تشکيل شده و موضوع را دنبال می کند که البته مادرجريان اقدامات آنها نيستيم.

4- پرونده از دست کسانی که تعمدا آن را در هاله ای از ابهام قرار داده بودند خارج شد و به کسان ديگری سپرده شده است.

خلاصه کنم کاظم

امسال و در سال پاسخگويی و در روز خبرنگار که با تولد مهرمان ترين مادر دنيا آن بانوی بی نشان همراه شده است اميدواريم پاسخمان را با يافتن نشانه هايی از تو بگيريم. (چنين باد)

برادرت حسين
17 مرداد 83
روز خبرنگار و سال پاسخگويی

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/٥/۱٧ - حمید داودآبادی